نگاه امروز رفت
ماشین ذهنتونو انقد تو گذشته عقب جلو نکنید که یه بار، تو گذشته پنچر شید یا تو دست انداز و چاله چوله ی گذشته گیر کنید!
رو به جلو فقط رانندگی کنید!
رو به آینده!
اگه مهمونا با هم اختلاف نداشتن، نظر همه رو تغییر میدادم، که عاشورا مهمونی بدیم
ولی چون ممکنه همدیگه رو ناراحت کنن و هردوشونم از چشم ما ببینن(متاسفانه:/) ترجیحم عکس اینیه که گفتم!
همون تقسیم کنیم ثوابش بیشتر نباشه گناهش کمتره
یه بار که از خونه ی خاله برمیگشتیم خونه ی داداش چهارمی یه خانومی تو ماشین کنار من و مامان نشست که میگفت
انسان وقتی در زندگی مثل یک کارگر به سختی کار کند میتواند هنگام خرید مثل یک پادشاه خرید کند
حق ارتفاق خانه های مردم را به معامله ی فضولی نفروشید چون مردم حلالتان نمیکنند و شما مثل چی توی چی گیر میفرمایید
خب؟!
آفرین
یه عالمه حرف و خاطره دارم که دلم میخواد بنویسم و ثبتشون کنم ولی انگار حوصله نوشتن ندارم
راستی یادتونه گفتم میخوام برنامه ریزی رو دوباره شروع کنم؟
شروع کردم
خیلی خوبه
معمولا بیشتر یا همه ی کارایی که توی لیستم هستن همون روز انجام میشن
ذهنمم برنامه ریز شده به محض اینکه بیدار میشم واحد برنامه ریزیه ذهنمم بیدار میشه و شروع به کار میکنه![]()
همین حس بهتری بهم میده چون وقتم هدر نمیده و همیشه کاری برای انجام دادن هست اصا وقتی باقی نمی مونه که بخوام توش به خیالات بیهوده و افکار واهی بپردازمو خودم ناراحت کنم
خیلی خرسندم ازین بابت![]()
امروز یاد یه خاطره ی بیمارستان افتادم خیلی خنده دار و در عین حال تاسف برانگیز بود