مهمانسرای حضرت صاحب

بیایید روح و راه دلمان را آذین ببندیم، جشن ظهور در پیش است

مهمانسرای حضرت صاحب

بیایید روح و راه دلمان را آذین ببندیم، جشن ظهور در پیش است

مهمانسرای حضرت صاحب

اجابت دعای من طلوع سایه سار یار
همان دمی که من شوم غروب زیر پای یار

کجایی که بی تو انقدر تنها شدم

دلم تنگ شده.احساس تنهایی میکنم. هیچکس ازم حمایت نمیکنه، کم توان هم شدم، بی حوصله، خسته، دلگرفته دلشکسته غمگین در دلم کوه‌کوه فریاد تلنبار شده!

و ضاقت الارضُ...

از اینم تنگتر؟ میشه؟!!!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ دی ۰۰ ، ۲۳:۴۹
شاداب امیدوار

دلم تنگ خواهری‌‌ست که دیگر ندارمش

کاش میشد بروم به خانه بیارمش

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ دی ۰۰ ، ۱۶:۰۰
شاداب امیدوار

آنقدر دلم خواست بتونم چرخ خیاطی بخرم و نتونستم، انقدر خیاطی با این چرخ آزارم داد که دیگه حتی این آرزومم مُرد.

و الان دلم میخواد برای مرگ بخشی از من گریه کنم.

نمیدونم کی کدوم ناکامیم غم آخرم خواهد بود...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۰۵ دی ۰۰ ، ۱۸:۲۸
شاداب امیدوار

دلم گرفته

حوصله ندارم

 

یه اتفاق خوبی افتاد اونم اینکه خواهرم اومده، خواهر بزرگم

خداروشکر بچه‌هاش خوبن

 

یه شهیدی هست، داداشم شده، ینی خدا کنه قبول کرده باشه، اسمش شهید سیف الله شیعه‌زاده هست، این داداش سیف‌الله من سنش کم بوده توی بهزیستی بوده منم اون وقتا نبودم اصا بعد میره جبهه بیسیمچی بوده داداشم

اسیر میشه منافقین خدا لعنتشون کنه، اذیتش میکنن، ولی داداش من خیلی محکم بوده، هیچی لو نداده، تازه برگه‌ی کدها و عملیات ها رو هم خورده نذاشته دست اونا بیفته، خدا لعنت کنه اونا رو... حتی بعد از کشتنش هم دست برنداشتن...

داداش مظلومم...

الهی دورش بگردم...

خودتون برید بخونید من نمیتونم بگم

چون از وقتی شناختمش دیگه میخوام خواهرش باشم، دلم براش یه ذره شده

عکسش هم گذاشتم پشت صفحه گوشیم

 

دسته‌بندی این یادداشت فقط ماجراهای من و خانواده هست

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ دی ۰۰ ، ۱۹:۰۴
شاداب امیدوار

فلش فیکشن و انکددوت یاد گرفتم ولی تازه یاد گرفتم هنوز راه نیفتادم

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ دی ۰۰ ، ۰۱:۱۵
شاداب امیدوار

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۰۰ ، ۱۹:۰۰
شاداب امیدوار

من امامم را میخواهم

زود

زود

زود

همین حالا

همین حالا

همین حالا

آمین

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۰۰ ، ۱۳:۰۵
شاداب امیدوار

چی میشه که برای زندگی یکی دیگه نسخه می‌پیچن؟ مگه کسی ازشون درخواست کرده؟

به عبارتی سر پیازن یا تهش؟ دقیقا کجاشن؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۰۰ ، ۰۱:۴۰
شاداب امیدوار

از خوشی توی پوست خودم نمیگنجم

یه کتاب خریدم

ریخت‌شناسی داستان‌های مینی‌مالیستی

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۰۰ ، ۲۲:۴۴
شاداب امیدوار

دیشب خواب قشنگی دیدم

سوار قطاری بودم، که آدماش خیلی زیبا رو و خوش اخلاق و با نجابت بودن

همه هم جوون حتی مادرا، حتی پدرا

یک حس قشنگی بود

قطار نه دیوار داشت نه سقف

خیلی زیبا بود

آخرش انگاری پرواز کردم رفتم بالا توی آسمون از اون بالا قطارو میدیدم

یه پسر جوونی هم قبل از سوار شدن به قطار دیدم که خودشو برای خاطر یه دختر چادری فدا کرده بود. نذاشته که مزاحما اون دخترو اذیت کنن، ساعتش افتاده بود زمین و همونجا مونده بود و توی سیمانِ پیاده رو فرو رفته بود ولی نشکسته بود، اما اون پسر یه فرقی با بقیه داشت، همه روی زمین راه میرفتیم ولی اون همه جا میتونست بره هیچی محدودش نمی‌کرد

خیلی هم خوشحال بود

هر کی هست خدا خیرش بده

 

خدایا اون پرواز آخرش خیلی چسبید

ممنون

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۰۰ ، ۱۲:۵۰
شاداب امیدوار