امروز
......
حرف زیاده
حوصله نوشتن نیست
فقط اینکه ۲۰ آیه اول سوره مدثر مرور شد
امروز
......
حرف زیاده
حوصله نوشتن نیست
فقط اینکه ۲۰ آیه اول سوره مدثر مرور شد
باورش برای خودمم عجیبه
من که مدت هاست دارم اخبار پیگیری میکنم، و هرگز حتی با زبان حاضر به تکرار شعارهای سیاسی و حمایتگرانه از مقام رهبر نبودم، حالا بهش توجه خاصی پیدا کردم، راستش الان یک ساله حسم بیشتر از احترامه که همیشه براش قائل بودم. حسی مثل همسو بودن، مثل فرمانپذیری، مثل مطیع بودن، ممنون بودن، با ارزش بودن. راستش اعتراف میکنم که به عنوان رهبر جامعه منتظر حضرت صاحب قبولش دارم و این باور و اعتمادمو، رفتارها، تصمیمات، و از خودگذشتن هاش در این سالها ساخته.
خاطرم هست وقتی حجاج کشته شدن چی گفت و چیکار کرد و چی شد، اگر ایستادگی و از خودگذشتن ایشون نبود جنازه هم بهمون تحویل نمیدادن
خاطرم هست وقتی سردار کشته شد، به هفته نکشیده انتقام گرفت، و تاکید کرد که فقط یه سیلی بود
همیشه شجاعت و درایتش تحسین برانگیزه
مهم نیست که این حرفا برام هزینه داشته باشه، حرف حق باید گفته بشه.
دوشنبه، سوره مرسلات کامل، سوره مزمل کامل، سوره مدثر تا ۲۰، و سوره جن تا ۸ باید تحویل بدم، بی غلط، هر روزم ۲ خط از سوره مدثر باید حفظ کنم که تکمیل شه.
اعصابم خورده، به دلایلی
یکی از شیرین ترین فرامین استاد نویسندگی اینه که بااااااااااید روزی حداقل نیم ساعت کتاب بخونیم😅منم حرف گوش کن....
الان ۵۰ دقیقه مطالعه کردم، اما دیروز توی تمرین کلاسی متوجه شدم واژه هایی که استاد انتخاب میکنه قدرت ترسیم و انتقال احساس و وضعیت درش بیشتره، اصلا با واژه های ما قابل مقایسه نیست.
مربی قرآن هم فرمودن غروب زنگ بزن
امروز خیلی کاری نکردم. دیشب دیر خوابیدم و امروز هم زود بیدار شدم و حس ناراحتی برای کمبود خواب، از خود کمبود خواب بیشتر اذیتم میکنه 😁
همیشه صبح ها سخت بیدار میشم،مگه اینکه مسئولیتی رو قبول کرده باشم.
در غیر این صورت هیچکس از دستم در امان نیست، حتی خودم
مدتیه درد سمت چپ قفسه سینه ام خیلی زیاد شده، نمیدونم جو گرفته منو یا واقعیه، ولی قشنگ حس میکنم چند ماهیچه کوچولو و هلالی که به هم پیچیده شدن درون قفسه سینم درد میگیره، اما چیزی که باعث میشه فکر کنم قلبم نیست و شاید جو باشه اینه که عمقش زیاد نیست و البته خیلی هم به مرکز نزدیک نیست
هر چی که هست دعا میکنم همیشه سلامت باشم
نمیخوام بمیرم
ان شاءالله شهید بشم.
جدیدا یه کم بیشتر کظم غیظ میکنم شکر خدا، چون میگم شاااااااااید دعام مشروط مستجاب شده باشه، با بداخلاقی از خودم نگیرمش
اما اینطوری نیست که دلخور نشم فقط سعی میکنم با احتیاط دلخوریمو بروز بدم که ظاهرا بقیه هنوز متوجه این احتیاط نشدن برای همینم فکر میکنم تلاشم در این زمینه اصلا کافی نبوده.
دیشب هم همه رو بخشیدم و براشون دعا کردم.
شباهنگ:
📌هماکنون، پخش زنده قرائت دعای جوشن کبیر و مراسم احیا توسط علیرضا پناهیان در سومین شب قدر
👈🏼 پخش جلسه از طریق:
📎 go.rubika.ir/panahian_ir
📎 instagram.com/Panahian.ir_live
📎 aparat.com/panahian_ir/live
👈🏼 صوتی
📎 aparat.com/panahian_Audio/live
@Panahian_ir
اگه امشب دو تا دعای مستجاب داشته باشم
اولیش اومدن خودته بابا صاحب
دومیش اینه که قربونت برم
با کل عشیره و خاندانم، اگر داشته باشم در آینده، اولادم، نسل اندر نسل قربون شما بشیم
هممممممه عالم فدای نگاه شما
امروزم هوامو داشتینا، معلوم بود
ممنون💖
دلم میخواد جیغ بزنم
چرا؟ چون ضایع شدم
چطوری؟
رفته بودم نون بگیرم، دوست بابامم نونوایی بود، از همون بیرون متوجه حضورش اونجا شدم، بنابراین وقتی وارد شدم خیلی با احترام باهاش سلام و احوالپرسی کردم.
پیرمرد مهربون نسبتا متمولی توی روستا محسوب میشه، البته ما پیش از تمول و تمکنش باهاش آشنا بودیم و روابطمون به همون شکل سابق صادقانه باقی مونده. آدم محترمیه، البته در جای خودش خیلی هم جدی و حتی گاهی بداخلاق هم میشه. البته مخاطب این آخری هیچوقت ما نبودیم.
خلاصه من احوال خانمش پرسیدم ایشون احوال پدر و برادرام، وقت خداحافظی گفت به حاجی بگو "حاج حسین" بهت سلام رسونده و نگاه معنادار و پدرانه ای بهم انداخت که تا خونه به مفهومش فکر میکردم، کشف کردم که من موقع سلام کردن به جای اینکه بگم سلام حاج حسین، گفتم سلام عمو حسین!!!
و ایشون هم این اندازه زیرکانه تذکر دادن
انصافا توی خانواده ی اونا ادب به بزرگتر ، مهمترین شاخصه هست
الان فهمیدم احترام به کوچکتر هم همینطور
الان ازش ممنونم که صریح نگفته
ولی دو تا درس گرفتم
یکی اینکه بیشتر دقت کنم
یکی دیگه اینکه چه خوب میشه منم بلد بشم از صراحتم کم کنم اما حرفمم بزنم
سوتی بدی بود، خیلی خجالت کشیدم