دلم گرفته
دلم برای احساس داشتن یک برادر در خانه تنگ شده
اونا خوشبخت باشن
ولی کاش بازم داداش داشتم
نه با عینک نمی گردم،
به دنبال خیال تو
دلم سنگ است و باز اینک
چو قندی در میان چای
فرو افتاده قلب من
میان خاطره این بار
عجب از سنگ
عجب از چای
چه جای آب گشتن بود؟!
نباید باز میگشتم به دوران درخت سیب
شباهنگ:
ما بچه بودیم یه بازی بود به نام :
«همه ساکت بودند ناگهان خری گفت» …
ما یه بار معلممون نیومده بود. سر کلاس این بازی رو داشتیم
همه دقت میکردیم ببینیم آخر کی طاقت نمیاره حرف می زنه
کلاس که ساکت شد، مدیر شک کرد چرا ساکتیم، اومد درو باز کرد گفت چیکار میکنید؟
خیلی لحظات سختی بود نه میشد بخندیم نه میتونستیم که نخندیم🤣🤣🤣🤣🤣
عزیزی رو دیگه فقط توی خواب میبینم
سخته
اما بازم شکر خدا که اقلا توی خواب میبینمش